
هیئتمدیره درباره رشد صحبت میکند، مدیرعامل بر حفظ نقدینگی تأکید دارد و مدیران واحدها برای دریافت منابع بیشتر رقابت میکنند. در همین زمان، تورم مفروضات مالی را تغییر میدهد، رفتار مشتریان قابل پیشبینی نیست و پروژههای متعددی بدون معیار روشن برای اولویتبندی ادامه پیدا میکنند. سازمان جلسههای زیادی برگزار میکند، اما هنوز پاسخ مشترکی برای یک پرسش اساسی ندارد: منابع محدود خود را باید صرف چه کاری کنیم و از انجام چه کارهایی باید بگذریم؟
پرسش «چگونه برنامه استراتژیک بنویسیم؟» در ظاهر به مراحل تهیه یک سند مربوط میشود. بااینحال، چالش اصلی اغلب سازمانها نوشتن متن نیست. مسئله واقعی، رسیدن مدیران به درکی مشترک از وضعیت موجود، آینده مطلوب، انتخابهای ضروری و الزامات اجرای آن انتخابهاست.
بسیاری از شرکتها دادههای فراوان، مدیران باتجربه و برنامههای متعدد دارند، اما تصمیمهای کلان آنها از منطق واحدی پیروی نمیکند. هر مدیر مسئله را از منظر مسئولیت خود میبیند. واحد فروش بر افزایش سهم بازار تمرکز دارد، مالی به جریان نقدی میاندیشد و عملیات درباره محدودیت ظرفیت هشدار میدهد. هیچکدام لزوماً اشتباه نمیکنند؛ نبود چارچوب مشترک، این دیدگاههای معتبر را به تعارضی فرسایشی تبدیل میکند.
یک برنامه استراتژیک حرفهای باید این تعارضها را به انتخابهای روشن تبدیل کند. چنین برنامهای جهت حرکت، اولویتها، نحوه تخصیص منابع، معیار ارزیابی تصمیمها و سازوکار اجرا را مشخص میکند. اگر فرایند تدوین برنامه نتواند این کار را انجام دهد، سازمان در نهایت سندی رسمی خواهد داشت که تأثیر محدودی بر تصمیمهای واقعی میگذارد.
کمبود تخصص مدیریتی همیشه علت اصلی ضعف برنامهریزی استراتژیک نیست. مدیران ارشد معمولاً بازار، مشتری، عملیات و محدودیتهای سازمان را بهخوبی میشناسند. مشکل زمانی شکل میگیرد که تجربهها و دیدگاههای آنها در قالب یک تصویر مشترک قرار نمیگیرد.
هر واحد سازمانی اطلاعات متفاوتی در اختیار دارد و بر شاخصهای متفاوتی تمرکز میکند. مدیر فروش فرصتهای بازار را برجسته میسازد، مدیر مالی ریسک سرمایهگذاری را میبیند و مدیر منابع انسانی از کمبود قابلیتهای لازم سخن میگوید. تیم مدیریت بدون یک فرایند منظم نمیتواند میان این ملاحظات تعادل برقرار کند.
از سوی دیگر، روابط داخلی بر کیفیت تصمیمگیری اثر میگذارد. جایگاه سازمانی، سوابق اختلاف، منافع واحدها و نفوذ افراد میتواند برخی گزینهها را بیش از اندازه پررنگ کند. گاهی اعضای هیئتمدیره درباره جهت رشد توافق ندارند، اما این اختلاف را بهصورت شفاف صورتبندی نمیکنند. در نتیجه، سازمان مجموعهای از اهداف کلی و کمتنش را تصویب میکند که انتخاب راهبردی مشخصی در آن دیده نمیشود.
عبارتهایی مانند «افزایش رضایت مشتری»، «توسعه سرمایه انسانی»، «رشد سودآور» و «بهبود بهرهوری» ارزشمندند، اما بهتنهایی استراتژی محسوب نمیشوند. تقریباً هر شرکتی چنین خواستههایی دارد. برنامه زمانی ماهیت استراتژیک پیدا میکند که سازمان بازار هدف، مزیت مورد نظر، اولویت سرمایهگذاری و فعالیتهایی را که انجام نخواهد داد، روشن کند.
تمایل به حفظ توافق ظاهری، گاهی تیم مدیریت را از انتخابهای دشوار دور میکند. مدیران چند هدف متعارض را همزمان در سند قرار میدهند تا هیچ واحدی احساس نکند اولویت خود را از دست داده است. نتیجه، فهرستی بلند از پروژههاست که همگی مهم به نظر میرسند و هیچکدام منابع کافی دریافت نمیکنند.
مشاور استراتژی در چنین موقعیتی فقط تحلیل ارائه نمیدهد. او فرایند گفتوگو را بهگونهای هدایت میکند که اختلاف دیدگاهها آشکار، مفروضات بررسی و معیارهای انتخاب شفاف شوند. این نقش بیطرفانه، احتمال غلبه ملاحظات فردی یا واحدی بر منافع کل سازمان را کاهش میدهد.
نیاز به تدوین برنامه استراتژیک همیشه با بحران آشکار همراه نیست. گاهی شرکت همچنان فروش دارد و عملیات روزانه نیز ادامه پیدا میکند، اما نشانههای پراکندگی بهتدریج ظاهر میشوند. تشخیص زودهنگام این نشانهها به مدیران فرصت میدهد پیش از هدر رفتن منابع یا کاهش قدرت رقابت، مسیر را بازنگری کنند.
وجود چند مورد از نشانههای زیر میتواند ضرورت بازنگری در برنامهریزی استراتژیک را نشان دهد:
این نشانهها الزاماً به معنای ضعف مدیریت نیستند. افزایش اندازه سازمان، پیچیدهترشدن بازار و تنوع ذینفعان میتواند سازوکارهای پیشین تصمیمگیری را ناکارآمد کند. روشی که در یک شرکت کوچک پاسخ میداد، لزوماً برای یک سازمان چندواحدی یا کسبوکاری در حال رشد مناسب نیست.
پیش از آغاز تدوین برنامه، هیئتمدیره و تیم مدیریت میتوانند به چند پرسش پاسخ دهند:
پاسخهای مبهم یا متعارض، وجود یک شکاف راهبردی را نشان میدهند. این شکاف با افزودن چند هدف جدید به برنامه سالانه برطرف نمیشود. تیم مدیریت باید ابتدا منطق تصمیمگیری و تصویر خود از آینده سازمان را منسجم کند.
تدوین برنامه استراتژیک با تکمیل یک قالب آماده تفاوت دارد. قالب میتواند اطلاعات را مرتب کند، اما نمیتواند بهجای مدیران انتخاب کند. یک فرایند حرفهای باید سازمان را از شناخت مسئله به تصمیم، و از تصمیم به اجرای قابل پایش برساند.

نقطه شروع، نوشتن چشمانداز یا فهرستکردن اهداف نیست. تیم مدیریت ابتدا باید مشخص کند چه تغییر یا تهدیدی، ادامه مسیر فعلی را زیر سؤال برده است. فشار بر حاشیه سود، کاهش قدرت خرید مشتری، تغییر فناوری، ورود رقیب یا محدودیت سرمایه میتواند ماهیت مسئله را تغییر دهد.
تعریف نادرست مسئله، کل برنامه را به مسیر اشتباه میبرد. برای مثال، کاهش فروش ممکن است ظاهراً به عملکرد ضعیف تیم فروش مربوط باشد؛ اما تحلیل دقیقتر شاید ضعف پیشنهاد ارزش، انتخاب نامناسب بخش بازار یا کاهش جذابیت محصول را نشان دهد.
در این مرحله، مشاوره برنامهریزی استراتژیک به سازمان کمک میکند نشانهها را از علتها جدا کند. مشاور با مصاحبههای مدیریتی، بررسی دادهها و تحلیل تصمیمهای گذشته، صورت مسئله را شفاف میسازد. این شفافیت مانع آن میشود که سازمان برای یک مشکل راهبردی، صرفاً راهحلی عملیاتی انتخاب کند.
هر تصمیم معتبر به شناخت دقیق نقطه آغاز نیاز دارد. تیم مدیریت باید عملکرد مالی، ترکیب درآمد، سودآوری محصولات، رفتار مشتریان، جایگاه رقابتی، قابلیتهای داخلی و محدودیتهای اجرا را بررسی کند.
انباشت گزارشها بهتنهایی وضوح ایجاد نمیکند. سازمان باید بداند کدام داده به یک تصمیم راهبردی مربوط است و کدام شاخص فقط وضعیت عملیاتی را توصیف میکند. تمرکز بیش از حد بر اطلاعات داخلی نیز میتواند تغییرات بازار را از دید مدیران پنهان نگه دارد.
مشاور استراتژی میان داده، برداشت و فرضیه تمایز ایجاد میکند. برای نمونه، جمله «مشتریان به قیمت حساساند» یک برداشت عمومی است. تحلیل باید نشان دهد کدام مشتریان، در چه بخشهایی و نسبت به کدام مؤلفه پیشنهاد ارزش حساسیت دارند. چنین دقتی کیفیت انتخابهای بعدی را افزایش میدهد.
شرایط تورمی و نوسان بازار، پیشبینی دقیق آینده را دشوار میکند. بااینحال، دشواری پیشبینی نباید سازمان را به برنامهریزی کوتاهمدت و واکنشی محدود کند. تیم مدیریت میتواند عدمقطعیتهای اصلی را شناسایی کند و تأثیر هرکدام را بر تصمیمهای فعلی بسنجد.
مدیران باید درباره روندهای مؤثر، ریسکهای کلیدی و سناریوهای محتمل گفتوگو کنند. هدف، انتخاب یک پیشبینی قطعی نیست. سازمان باید بداند کدام تصمیم در چند وضعیت متفاوت همچنان معتبر میماند و کدام اقدام فقط تحت یک فرض خاص توجیه دارد.
یک تسهیلگر بیطرف میتواند خوشبینی یا بدبینی بیش از اندازه را کنترل کند. مشاور همچنین فرضیات پنهان مدیران را آشکار میسازد؛ فرضیاتی که معمولاً در گزارشها ثبت نمیشوند، اما بر تصمیمهای سرمایهگذاری اثر مستقیم دارند.
برنامه استراتژیک باید به چند پرسش روشن پاسخ دهد: سازمان در کدام بازار رقابت میکند؟ برای کدام گروه مشتری ارزش میسازد؟ بر چه مزیتی تکیه دارد؟ چه قابلیتهایی را توسعه میدهد؟ منابع را از کدام فعالیتها خارج میکند؟
در این مرحله، مدیران باید میان گزینههای معتبر انتخاب کنند. قرار دادن همه گزینهها در سند، تصمیم را به آینده موکول میکند. همچنین افزودن پروژههای جدید بدون توقف فعالیتهای کماولویت، ظرفیت اجرای سازمان را از بین میبرد.
مشاور استراتژی گزینهها را بر اساس معیارهای مشخص مقایسه میکند. جذابیت بازار، تناسب با قابلیتها، سرمایه مورد نیاز، ریسک اجرا، زمان دستیابی به نتیجه و اثر بر جریان نقدی از جمله این معیارها هستند. نتیجه چنین فرایندی، فهرست آرزوها نیست؛ مجموعهای از انتخابهای قابل دفاع است.
تدوین برنامه بدون طراحی مسیر اجرا، شکاف میان تصمیم و نتیجه را حفظ میکند. هر اولویت راهبردی باید مالک، زمانبندی، منابع، نقاط کنترل و نتیجه مورد انتظار داشته باشد.
برای مثال، هدف «ورود به بازار جدید» هنوز برنامه اجرایی نیست. تیم مدیریت باید بخش هدف، مدل ورود، مسئول توسعه، سطح سرمایهگذاری، معیار ادامه یا توقف و زمان ارزیابی اولیه را تعیین کند. بدون این اجزا، هر واحد برداشت متفاوتی از هدف خواهد داشت.
سازمان همچنین باید ظرفیت واقعی اجرای خود را بسنجد. تعداد زیاد ابتکارهای راهبردی، توجه مدیران و منابع کلیدی را پراکنده میکند. اولویتگذاری حرفهای اغلب به معنای حذف، تعویق یا ادغام بخشی از پروژههاست.
محیط کسبوکار پس از تصویب سند متوقف نمیشود. برنامه استراتژیک باید امکان یادگیری و اصلاح مسیر را فراهم کند. هیئتمدیره و مدیرعامل به گزارشهایی نیاز دارند که هم پیشرفت اجرا و هم اعتبار فرضیات اصلی را نشان دهند.
جلسات بازنگری نباید به مرور درصد پیشرفت پروژهها محدود شوند. تیم مدیریت باید بررسی کند آیا نتایج اولیه با منطق راهبردی سازگارند، آیا ریسکهای جدیدی شکل گرفتهاند و آیا تغییر محیط، اصلاح یک تصمیم را ضروری کرده است.
شاخصهای مناسب نیز فقط گذشته را اندازه نمیگیرند. ترکیبی از نتایج مالی، رفتار مشتری، توسعه قابلیتها، پیشرفت ابتکارها و علائم تغییر بازار، تصویر کاملتری ارائه میدهد. مشاور میتواند این چارچوب را با سطح بلوغ مدیریتی و نظام گزارشدهی شرکت هماهنگ کند.
یک شرکت تولیدی متوسط پس از چند سال رشد، با کاهش حاشیه سود روبهرو شد. مدیر فروش توسعه نمایندگیها را ضروری میدانست. مدیرعامل ورود به یک بازار منطقهای را دنبال میکرد و مدیر تولید برای نوسازی تجهیزات درخواست سرمایه داشت. هیئتمدیره نیز راهاندازی یک خط محصول جدید را به برنامه اضافه کرد.
هر پیشنهاد منطق قابل قبولی داشت. بااینحال، شرکت منابع مالی و مدیریتی کافی برای اجرای همزمان آنها نداشت. جلسات بودجه به دفاع واحدها از پروژههای خود تبدیل شد و تصمیم نهایی، تخصیص بخشی از منابع به همه طرحها بود. یک سال بعد، هیچ پروژهای به مقیاس مطلوب نرسید و فشار نقدینگی افزایش یافت.
شرکت با کمبود ایده مواجه نبود؛ فقدان معیار مشترک برای انتخاب، مسئله اصلی را شکل میداد. مدیران درباره هدف محوری دوره بعد توافق نداشتند. برخی رشد درآمد را اولویت میدانستند و برخی حفظ سودآوری یا افزایش ظرفیت را دنبال میکردند.
فرایند برنامهریزی حرفهای میتوانست ابتدا محدودیت نقدینگی و ظرفیت اجرا را وارد تصمیم کند. سپس تیم مدیریت گزینهها را بر اساس بازده مورد انتظار، زمان نتیجهدهی، تناسب با مزیت شرکت و ریسک اجرایی مقایسه میکرد. چنین تحلیلی احتمالاً به توقف برخی پروژهها و تمرکز منابع بر تعداد محدودی اقدام منجر میشد.
ارزش مشاوره استراتژی در این موقعیت، ارائه یک پاسخ از پیش تعیینشده نیست. مشاور فضای تصمیمگیری را ساختار میدهد، مفروضات هر گزینه را آشکار میکند و گفتوگو را از دفاع واحدی به انتخاب در سطح کل شرکت میبرد.
یک شرکت خدماتی پس از برگزاری چند جلسه مدیریتی، چشمانداز خود را بر «رهبری بازار از طریق نوآوری و تجربه متمایز مشتری» بنا کرد. مدیران با این عبارت موافق بودند و واحدها برنامههای متعددی برای تحقق آن پیشنهاد دادند.
شش ماه بعد، واحد فناوری روی توسعه سامانه جدید کار میکرد، بازاریابی کمپین افزایش آگاهی اجرا میکرد و عملیات بر کاهش هزینهها تمرکز داشت. واحد منابع انسانی نیز دورههایی برای تقویت نوآوری برگزار میکرد. با وجود حجم بالای فعالیت، هیچکس نمیتوانست توضیح دهد این پروژهها چگونه تجربه مشخصی را برای کدام گروه مشتری بهبود میدهند.
مدیران میانی بهتدریج برنامه استراتژیک را یک موضوع تشریفاتی تلقی کردند. آنان اهداف عملیاتی خود را دنبال میکردند، زیرا معیارهای ارزیابی عملکرد و بودجه تغییری نکرده بود.
شرکت یک جهتگیری جذاب تعریف کرده بود، اما آن را به انتخابهای عملی تبدیل نکرد. مدیران گروه مشتری هدف، معنای دقیق تجربه متمایز، قابلیتهای ضروری و پروژههای اولویتدار را مشخص نکردند. نظام ارزیابی نیز همچنان بر شاخصهای قدیمی تکیه داشت.
یک رویکرد حرفهای میتوانست چشمانداز را به زنجیرهای از تصمیمها متصل کند. تیم مدیریت ابتدا مشتری و ارزش پیشنهادی هدف را تعیین میکرد. سپس قابلیتها، فرایندها، ابتکارها و شاخصهای مرتبط را مشخص میساخت. در نهایت، بودجه و ارزیابی مدیران با همان اولویتها هماهنگ میشد.
مشاور برنامهریزی استراتژیک در این مسیر نقش مترجم میان جهتگیری کلان و واقعیت اجرایی را بر عهده میگیرد. او به مدیران کمک میکند واژههای کلی را به تعریفهای قابل تصمیم و مسئولیتهای روشن تبدیل کنند.
مدیران داخلی عمیقترین شناخت را از سازمان دارند. هیچ مشاوری نمیتواند جای تجربه عملی آنها را بگیرد. بااینحال، همین نزدیکی به مسائل میتواند مشاهده برخی الگوها را دشوار کند.
روابط سلسلهمراتبی ممکن است گفتوگوی صریح را محدود سازد. برخی مدیران دیدگاه مخالف خود را بیان نمیکنند، زیرا نمیخواهند در برابر مدیرعامل یا عضو بانفوذ هیئتمدیره قرار بگیرند. گروهی دیگر از پروژههایی دفاع میکنند که اعتبار حرفهای یا منابع واحدشان به آن وابسته است.
فشار امور روزمره نیز فرایند تدوین را مختل میکند. تیم داخلی معمولاً برنامهریزی استراتژیک را در کنار مسئولیتهای جاری پیش میبرد. جلسهها به تعویق میافتند، تحلیلها ناتمام میمانند و تصمیمهای دشوار به نشست بعدی منتقل میشوند.
مشاور حرفهای نگاه بیرونی را با دانش مدیران داخلی ترکیب میکند. او نه مالک تصمیم است و نه باید جای هیئتمدیره تصمیم بگیرد. وظیفه اصلی او افزایش کیفیت فرایندی است که به تصمیم منتهی میشود.
استقلال مشاور چند مزیت ایجاد میکند:
استفاده از مشاور به معنای واگذاری مسئولیت استراتژی نیست. هیئتمدیره و مدیرعامل همچنان مالک انتخابها باقی میمانند. مشاور به آنها کمک میکند تصمیمهای خود را با وضوح بیشتر، شواهد مناسبتر و در زمانی کوتاهتر شکل دهند.

دامنه خدمت باید با مسئله، اندازه، ساختار و سطح بلوغ سازمان تناسب داشته باشد. بعضی شرکتها به تدوین کامل برنامه نیاز دارند. برخی دیگر سند قابل قبولی دارند، اما باید اولویتها، نظام اجرا یا سازوکار پایش خود را بازطراحی کنند.
فرایند با شناخت وضعیت موجود آغاز میشود. مشاور از طریق گفتوگو با اعضای هیئتمدیره و مدیران، بررسی اسناد، تحلیل دادهها و ارزیابی تصمیمهای گذشته، نقاط اختلاف و ابهام را مشخص میکند.
این مرحله تصویر مشترکی از مسئله میسازد. سازمان پیش از ورود به راهحل باید بداند کدام چالش ماهیت راهبردی دارد و کدام موضوع به اصلاح عملیاتی نیاز دارد.
توافق به معنای حذف اختلاف نیست. تیم مدیریت باید اختلافهای واقعی را بشناسد و آنها را بر پایه معیارهای روشن حل کند. مشاور جلسههای راهبردی را بهگونهای هدایت میکند که همه دیدگاههای مرتبط شنیده شوند، اما گفتوگو در سطح بیان نظر باقی نماند.
خروجی این بخش میتواند شامل تعریف مسئله محوری، توافق بر مفروضات کلیدی و تعیین معیارهای ارزیابی گزینهها باشد.
مشاور همراه با مدیران، گزینههای رشد، بازار، محصول، سرمایهگذاری یا بازطراحی قابلیتها را بررسی میکند. سپس تیم تصمیمگیر هر گزینه را از منظر ارزش، ریسک، منابع و امکان اجرا میسنجد.
این فرایند به سازمان کمک میکند میان پروژه مهم، پروژه جذاب و پروژه ضروری تفاوت بگذارد. همچنین فعالیتهایی که باید متوقف یا به تعویق بیفتند، صریحتر مشخص میشوند.
پس از انتخاب جهت، مشاور اولویتها را به ابتکارها، مسئولیتها، شاخصها و سازوکار تصمیمگیری متصل میکند. طراحی تقویم بازنگری، تعیین مالک هر ابتکار و تنظیم شیوه گزارشدهی، بخشی از این مرحله است.
برنامه زمانی قابلیت اجرا پیدا میکند که مدیران بدانند چه کسی، تا چه زمانی، با چه منابعی و برای دستیابی به چه نتیجهای اقدام میکند.
سند نهایی باید برای تصمیمگیری مدیران کاربرد داشته باشد. حجم زیاد صفحات یا تعداد نمودارها، کیفیت برنامه را نشان نمیدهد. خروجی مناسب باید منطق انتخابها را روشن کند و اجرای آنها را امکانپذیر سازد.
بسته به نیاز سازمان، خروجیها میتوانند شامل موارد زیر باشند:
مهمتر از همه، تیم مدیریت باید منطق پشت این خروجیها را درک کند. سندی که مشاور بدون مشارکت مدیران تهیه کند، احتمالاً در مرحله اجرا با مقاومت یا بیتفاوتی روبهرو میشود. فرایند حرفهای، دانش داخلی سازمان را با ساختار تحلیلی و تسهیلگری مستقل ترکیب میکند.
برنامه زمانی ارزش دارد که کیفیت انتخابهای امروز را افزایش دهد. سازمان نمیتواند آینده را با قطعیت پیشبینی کند، اما میتواند تصمیمهای خود را بر پایه مفروضات شفاف، گزینههای مقایسهشده و معیارهای روشن شکل دهد.
نتیجه مطلوب فقط «داشتن استراتژی» نیست. هیئتمدیره باید بتواند فرصتهای سرمایهگذاری را با منطق واحد ارزیابی کند. مدیرعامل باید اولویتها را به منابع و مسئولیتها متصل سازد. مدیران ارشد نیز باید نقش واحد خود را در تحقق جهتگیری کلان بشناسند.
یک رویکرد منسجم میتواند آثار زیر را ایجاد کند:
هیچ برنامهای موفقیت را تضمین نمیکند. بااینحال، یک فرایند حرفهای میتواند ابهامهای قابل کاهش را برطرف کند، خطاهای ناشی از تصمیمگیری پراکنده را محدود سازد و ظرفیت یادگیری سازمان را افزایش دهد.
پاسخ کامل به پرسش «چگونه برنامه استراتژیک بنویسیم؟» در یک فهرست از مراحل خلاصه نمیشود. تیم مدیریت باید مسئله اصلی را تعریف کند، وضعیت موجود را واقعبینانه بسنجد، فرضیات آینده را آشکار سازد، میان گزینهها انتخاب کند و تصمیمها را به اجرا پیوند دهد.
بخش دشوار کار معمولاً تحلیل یک نمودار یا نوشتن یک هدف نیست. تعارض منافع، اختلاف برداشتها، فشار امور روزمره، نفوذ ساختار قدرت و وابستگی مدیران به تصمیمهای گذشته، فرایند را پیچیده میکنند. به همین علت، بسیاری از سازمانها با وجود صرف زمان زیاد، به سندی کلی یا برنامهای فراتر از ظرفیت اجرای خود میرسند.
مشاوره استراتژی زمانی ارزش ایجاد میکند که بهجای تحمیل نسخهای آماده، کیفیت گفتوگو و تصمیمگیری را افزایش دهد. مشاور حرفهای تجربه مدیران را نادیده نمیگیرد؛ بلکه آن را در چارچوبی منظم قرار میدهد تا سازمان سریعتر به اولویتهای روشن و قابل اجرا برسد.
پیش از آنکه سازمان تدوین برنامه استراتژیک را به یک پروژه داخلی طولانی تبدیل کند، بهتر است ابتدا وضعیت موجود را ارزیابی کند. یک گفتوگوی تخصصی میتواند نشان دهد مسئله اصلی در تحلیل، توافق مدیریتی، انتخاب اولویتها یا اجرای تصمیمها قرار دارد.
همکاری با یک تیم مشاوره استراتژی میتواند فرایند را حرفهایتر و منسجمتر پیش ببرد. چنین همکاریای زمان مدیران را بر تصمیمهای اصلی متمرکز میکند، تعارضهای پنهان را زودتر آشکار میسازد و از تولید سندهای کمکاربرد جلوگیری میکند.
جلسه ارزیابی اولیه، تعهدی برای شروع پروژه ایجاد نمیکند. هدف این گفتوگو، شناخت چالشهای راهبردی، بررسی آمادگی سازمان و تعیین مناسبترین مسیر برای تدوین یا بازنگری برنامه استراتژیک است.
ابتدا مسئله راهبردی سازمان را روشن کنید. سپس وضعیت داخلی و محیط کسبوکار را تحلیل کنید، فرضیات آینده را بسنجید و گزینههای راهبردی را مقایسه کنید. پس از انتخاب اولویتها، آنها را به پروژه، مسئول، بودجه، شاخص و سازوکار پایش متصل سازید. کیفیت گفتوگو و انتخاب مدیران از قالب سند اهمیت بیشتری دارد.
زمان لازم به اندازه سازمان، دسترسی به دادهها، تعداد مدیران و سطح اختلاف دیدگاهها بستگی دارد. فرایندی بسیار کوتاه ممکن است تحلیل و مشارکت کافی ایجاد نکند. در مقابل، طولانیشدن بیش از حد نیز اعتبار دادهها و انگیزه مدیران را کاهش میدهد. مشاور پس از ارزیابی اولیه میتواند دامنه و زمانبندی واقعبینانهای پیشنهاد دهد.
شرکت کوچک به سند حجیم نیاز ندارد، اما باید انتخابهای اصلی خود را روشن کند. کسبوکارهای در حال رشد معمولاً با تصمیمهایی درباره بازار، محصول، ساختار، سرمایهگذاری و تأمین منابع روبهرو میشوند. یک برنامه متناسب با اندازه شرکت میتواند از رشد پراکنده و افزایش کنترلنشده هزینهها جلوگیری کند.
برنامه استراتژیک جهت حرکت، حوزه رقابت، مزیت مورد نظر و اولویتهای کلان را مشخص میکند. برنامه عملیاتی فعالیتها، مسئولیتها، زمانبندی و منابع لازم برای اجرای آن انتخابها را توضیح میدهد. نبود ارتباط میان این دو، یکی از دلایل اصلی فاصله اهداف کلان با عملکرد واقعی است.
مشاور استقلال تحلیلی، تجربه ساختاردهی مسئله و توان تسهیل اختلافهای مدیریتی را وارد فرایند میکند. او دیدگاه مدیران را با شواهد و معیارهای مشترک پیوند میدهد و از تعویق انتخابهای دشوار جلوگیری میکند. تصمیم نهایی همچنان بر عهده هیئتمدیره و مدیرعامل باقی میماند.
پیش از تدوین یک سند جدید، میتوانیم در جلسهای اولیه بررسی کنیم که مهمترین ابهام راهبردی سازمان شما کجاست و چه مسیری برای حل آن تناسب بیشتری دارد.
اگر مدیران درباره آینده، اولویتها یا معیار تخصیص منابع توافق روشنی ندارند، یک ارزیابی مستقل میتواند نقاط اختلاف و پیشنیازهای تدوین برنامه را مشخص کند.
برای شروع لازم نیست کل فرایند استراتژی را تعریف کنید. میتوان گفتوگو را از یک تصمیم کلیدی، یک تعارض مدیریتی یا یک اولویت مبهم آغاز کرد و سپس نیاز واقعی سازمان را سنجید.
در صورت نیاز به کسب اطلاعات بیشتر درباره خدمات مشاوره مدیریت استراتژیک ما، میتوانید از طریق زیر تماس بگیرید